تبليغاتX
خواب آبی
 

سکوت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت   توسط لیلا  | 

امشب هم آغوشی قطره های وحشی باران باپنجره ی سرد اتاق همه ی وجودم را سخت به خودش خیره کرده بود. چقدر وحشی بودند و خودخواه و پنجره چقدر صبور . شاید هم ناتوان...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت   توسط لیلا  | 

صدای پای او که روی پل فلزی می دود و صدای باران که خون و چرک مغز او را به رقص در آورده است. دویدن با چنان جنونی که انگار فکر می کنی به آخر پل که برسی چیزی یا کسی انتظارت را می کشد. نمی دانی پل که تمام شود می رسی به خیابان و میدان و تکرار. شاید هم می دانی و خودت را زده ای به کوچه ی علی چپ! شاید هم از خیابان و میدان و تکرار قبل از پل فرار می کند تا خودش را بیاندازد در آغوش خیابان و ... می ایستد. نگاه که می کند می بیند درست وسط پل ایستاده است. به طرف رود خانه می چرخد. نگاهش روی آب می ماند. فاصله ی مساوی. نتیجه ی یکسان. اما مگر می شود تا همیشه این وسط ماند. باید انتخاب کرد. تو حق انتخاب داری. اصلا هم مهم نیست که می خواهی بین دو مفهوم ـ مفهومی اگر باشد ـ هم شکل و هم اندازه دست به انتخاب بزنی. چه خوب که می تواند انتخاب کند. نگاهش را از روی آب بر می دارد و به راهش ادامه می دهد. این بار اما نمی دود. آهسته به سمت تکرار بعد از پل گام بر می دارد.            

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت   توسط لیلا  | 

قانون مجازات اسلامی

دیه سقط جنین

ماده ۴۸۷ ـ بند ۶: " دیه جنین که روح در آن پیدا شده است اگر پسر باشد دیه کامل٬ و اگر دختر باشد نصف دیه کامل٬ و اگر مشتبه باشد سه ربع دیه کامل خواهد بود. "

+ نوشته شده در  شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت   توسط لیلا  | 

 زن به نفس ها ی برهنه ی مرد نگاه می کند و برهنگی اش را با نفس های مرد می پوشاند.

مرد با لبخند پریان در خواب برهنه تر می شود.

زن سبک می شود. انگار که نیست.

 مرد آهنین می شود. انگار که تازه هست شده است.

 زن دود میشود.  به هوا می رود. در میان ابرها گم می شود. مرد  وزن می گیرد و بر زمین فرود می آید.

زن در آسمان زن می ماند. و مرد در زمین مرد تر می شود.
+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت   توسط لیلا  | 

بیست و چهار سال گذشت. از اولین گر یه. از اولین نفسی که شاید آن روز عجیب به نظر رسید٬ آنقدر اما تکرار شد٬ تکرار شد و تکرار شد که وجودش دیگر لحظه ای حس نشد. بیست و چهار سال ناقابل. از دست رفته . بدون بازگشت. می گویند سالروز تولد روز شادی است. اما  آخر چطور می تواند شاد باشد  وقتی با همه ی وجود  حس می کنی این روز یاد آور این حقیقت تلخ است که    " یک سال دیگر هم گذشت."  یاد آور لحظه ها و ثانیه های از دست رفته ای که روزی حال بودند و آینده٬  و حالا در گورستان گذشته  باید به دنبال سنگ قبرهایشان بگردی و اگر رمقی برایت مانده باشد فاتحه ای هم نثارشان کنی. و شاید روز یاد آوری این حقیقت تلخ تر که " مرگ یک سال نزدیک تر شد..."   پس منظورمان چست وقتی به کسی می گوییم  "تولدت مبارک "؟ آیا اینها واقعا مبارکند؟؟

                         

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت   توسط لیلا  | 

روی لب های ترک خورده و زخمی زندگی اش نمک پاشیدی.

گفتی نقل است این دانه های ریز بلورین٬ بیا تا کام زندگی ات را شیرین کنم.

خون که از لب ها جاری شد تو خندیدی.

خون در چشمان تو آبی بود.

تو٬ عاشق آبی بودی. عاشق آبی های زندگی رنگ.

و آنچنان مست از تماشای آبی٬

که نفهمیدی چگونه او٬ غرق در زخم های آبی٬ در آغوش تو جان سپرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت   توسط لیلا  | 

هیچ گاه احساس خوبی نسبت به دنیای مجازی نداشتم. آدم های مجازی٬ دل نوشته های مجازی٬ نگاه های مجازی...حالا اینکه چه چیز و چطور من را به سوی این دنیا کشاند سوالی است که خودم هم جواب آن را نمی دانم. شاید تجربه ی بدی نباشد که حرف هایت را به جای صفحه ی کاغذ بریزی توی دل شیشه ای صفحه ی مانیتور. شاید هم دنیای مجازی دنیایی باشد مثل همه ی دنیاهایی که هستند٬ اما نیستند. نیستند و ما در توهم بودن آنها٬ در بی زمانی خورنده ای که روح را و جسم را ذره ذره نابود می کند٬ زندگی می کنیم. نمیدانم... اصلا شاید زندگی که خود توهمی بزرگ است در دنیای مجازی کمی حقیقی به نظر بیاید.شاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 فروردین1388ساعت   توسط لیلا  |